به دالان خانه که رسیدم بوی نان تازه میآمد . چادر و روسری را همان جا از سر برداشته روی نردبان انداختم . انتهای دالان ، سمت راست حیاط به تنورستان میرسید که از سطح زمین با شیب ملایم بالاتر بود و بیوهی دایی نبی مشغول پختن نان. سلام کردم ، _ بهبه ! افاق خانم ، خانم خانما. چه خبر؟ به سمت تویزه (سبد چوبی یا حصیری) خم شدم و در حالی که سعی میکردم لقمهای از نان را جدا کنم ، با بیمیلی پاسخ دادم که خبری ندارم . منبع
درباره این سایت